شخصی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
تا الان آزاد بود پست قبل....هرکسی رمز داشت میتونسا بخونه..چندنفری هم خوندن...اما ترجیح دادم شخصی بشه... .
تو خوبی!! - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
بهش میگم:نمیدونم چرا اقایون اطرافم که از نزدیک ارتباط داریم هر کدوم یک طوری هستن... من جایی اشتباه می...؟نمیذاره تکیمل کنم!!!!!و میگه: توووووووووو خووووووووووووووبی!!!!!! خیلیییییییی خووووووووووبییییییی!!!!!! رفتارت عاااااااااااااالیه!!!! به خودت برچسب نزن!!!!!!!!!فقط اول تو گارد بگیر...همه رو خوووب...
حس و حال - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
میشینم پشت فرمون و میزنم زیر آواز و همراهی میکنم...قر میدم و شاد میشم...بی هدف و بی هوا میخونم...یادم میاد از نکته های گذشته و ظریف چند روزه و..... لبخند کشداری میزنم و میگم دیووووووووووووونه و مشتی از روی ضعف دل میزنم روی فرمون و گاز میدمو بیشتر میخندم...پیاده میشم و دستهامو توی جیبم فرو میکنم و ات...
پا روی دم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
تو که منو میشناسی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
تویی ک منو میشناسی و هزار جور حرف میزنی....بیا برو بگو اولین حکم جزاییش رسید..اون هم بدست نادون خودش :)چوب خدا صدا نداره..خدایا شکرت:)
پیش بینی - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
خواب میببنم یک پیشگو جلوی من نشسته..البته پیشگو از روی قرآن..میگفت تو وطن دوست نمیشناسی!لبخند میزدیک پسر داره به اسم..... س ک تو قراره در پیشگاه پدر پدر وطن دوست باهاش ازدواج کنی!میخندید...من:دووباااره بگوووو.+وطن دوست نمیشناسی!میشناسم میشناسم...اما از نزدیک ندیدمش و حرف نزدیم..+همون دیگه..یک پسر دا...
چشم - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
دیگه اون چشمها اونها نیستن.....باور دارم پیدا میکنم هرچیزی و هر حسی اول تو منتقل میکنی....مثلا اگه کسی از نظرت خوبه..یعنی تو اونو خوب میبینی!اگه کسی چشمهاش برق داره...تو اون برق رو میخای ببینی...اگه کسی حرفی میزنه....تو میخای اون حرف رو برداشتی ازش بکنی...اگه.......اگه....دیگه چشمهاش اون پاکی و معصو...
توی ذوق خورده - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
من همون تیترم...اونی نشد ک میخاستم......هییی++++یعنی اینقدر توی ذووووووقم خورد که توی راه اون بالا رو نوشتم....نمیدونم این خدای نازنین عایا منو میبینه؟؟با این حال ارومم...خدایا شکرت :)
روز ادامه دار - تاریخ: 1395/12/9 ساعت: 14:08
دیروز که توی ذوقم خورده بود رسیدم خونه  و در سکوت غرق شده بودم..یکم با استاد قدیمیم حرف زدم..یکم الکی گشتم اینور اونور..مثلا خاستم فیلم ببینم که ندیدم و ساعت 10:30 خوابیدم..هدست روی گوشم بود فیلم ببینم که صب بیدار شدم دیدم روی گوشمه و تکون نخورده اصن ..دلشوره داشتم..بداخلاق بودم..پیچیده بهم و اصن وض...
احوالپرسی - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
نمیشه بگم قلبم تالاپ تولوپ میکنه...نه...اما کمی نگران یک دوستم...دوست دارم خبر بگیرم و نگیرم...بخوابیم...شب بخیر دوستانم
روزهای فوتی - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
الان گوشی خونه زنگ میخوره....بدووو میرم سمت گوشی که خانواده بیدار نشن..توی ذهنم شرلی میچرخه...چی شده؟؟برمیدارم میبینم شرلیه و میگه خابن همه؟میگم اره...میگه باشه فردا میگم..میگم بگو......تن صداش نشون میده خوب نیست...دلم میجوشه فقط....میگه گفتم الان بگم بهتره...فوت شده...میفهمم دلش حرف زدن میخواد و دل...
روز - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
امروز از اون روزهاییه ک هر نیم ساعت یکبار تمام پیوندهای وبلاگ(وبلاگ قبلی) باز میکنم..حتی اونها ک بستن....ب لین امید ک باز باشن...+وبلاگهایی ک بوک مارک شدن و پیوند نشدن از روی تنبلی....+خب بنویسن دوستهای خوبم....یکی منتظره بخونه....
انرژی - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
یک عزیزی بود ک ب مشکل خورده بود و باهم حرف میزدیم..چند پست قبل نوشتم ازش ک شاید مرور اونها اذیتم میکنه و کرده...چندروزی روزی ازش بیخبر بودم..یعنی مستقیم باهم حرف نزده بودیم..اما رد پاشو اینور اونور میدیدم..کامنت میزارهلایک میکنه.عکس عوص میکنه.بهش پیام دادم ک چطوری و اینها و حرف زدیم ک حال منو پرسید ...
ولنتاین - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
امسال اولین کسی ک بهم ولنتاین تبریک گفت اون آقاهه بود ک اومد یک جمعه برای کارم پرزنتش کنم و چندین ساعت متوالی اینجا بود...ایشون طی یک پیام و گیف تلگرامی ولنتاین تبریک گفتن.بعدش خاله ام بود ک طی پیام تلگرامی و متن و گیف و اهنگ و ویدیو و بعد هم تلفنی تبریک گفتن.سومین نفر هم یکی از اقایون کلاس زبانمون ...
توقع!! - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
با خودم چی فکر میکنم ک بعد از ساعت ۴-۵ عصر ب بعد...حتی ساعت۹شب! ۱۲شب! دو بعد از نیمه شب وبلاگ آشتی باز میکنم؟؟؟؟الانم ساعت ۶:۴۳ دقه صبح وبشو باز کردم:|البته باید بگم همه وبهارو باز میکنم ولی دیگه یک سری وبها ک مشخصه روند نوشتنشون!!! و اینکه اگه تا فلان تایم ننویسن یعنی امروز نمینویسن دیگه!حالا من هم...
استاد2(این استادم با استاد قبلی متفاوته) - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
اقا امروز صبح علی الطلوع ما شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون با شرلی برای کاری..هم من و هم شرلی فقط یک کرم ضدافتاب زده بودیما...ودیگر هیچ...جفتمون خب از خاب ناز بیدار شده بودیم و شبش هم سات 3 اینها خابیده بودیم و ساعت 6 بیدار شده بودیم..اصن همونجوری ایستاده خاب بودیم...من کلاه و شال گردن روی مقنعه داشتم...
شال - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
یادم میماند...شال و پلیور آبی اسمانی....من که گفتم ببر....+صرفا برای خودم.
خواب - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
آخ آخمن چه اتفاقی برام افتااده نیدونم!اییینقدر خواب دوووست شدم ک حد نداره...امروز ساعت ۱۳تا الان خاب بودم....حالا اینوسطا بیدار میشدما..ولی در حد یک رب ...بقیه اش لالا بودم....دقیقا این مدلی ک نمیتونستم نخابم.ازشدت خاب سرم درد میکرد و حالت تهوع داشتم میگرفتم و پاهام درررررررررد میکردا...ب سوزش داشت ...
کودکم - تاریخ: 1395/11/28 ساعت: 19:06
امروز پسربچه شیرینی دیدم ک دلم براش ضعف رفت...اونقدی ک میخاستم برگردم و یکم بغلش کنمدست مامانشو گرفته بود و با دست دیگه اش با گوشواره کنار کلاهش بازی میکرد و حرف میزد که:منو اونجا اذیت میکنن...همش اذیتم میکنن...خیلی اذیت میشم..مامانش هم همپاش میومد و در انتهای حرف این جگرگوشه من..گفت:اونها دیوونن ما...
عاشقی - تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 0:21
امشب ب معنای کلمه با خودم عاشقی کردم...لباس و ارایش و چیزی ک دوست داشتمو انجام دادمو رفتم بیرون با خانواده...تاااا توووونستم قر دادم توی ماشین ک به یویوی معروف.مشهور شدم:))بعدش رفتیم ابمیوه بستنی بخوریم...ایییینقدر اونجا خندیدیم ک مجبور شدم بگم بریم توی ماشین من بخورم..سریال فرار از زندان داشت نشون ...