خرید بک لینک

اقا امروز صبح علی الطلوع ما شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون با شرلی برای کاری..

هم من و هم شرلی فقط یک کرم ضدافتاب زده بودیما...ودیگر هیچ...جفتمون خب از خاب ناز بیدار شده بودیم و شبش هم سات 3 اینها خابیده بودیم و ساعت 6 بیدار شده بودیم..اصن همونجوری ایستاده خاب بودیم...من کلاه و شال گردن روی مقنعه داشتم و شرلی یک شال بافت روی مقنعه اش داشت...شرلی ابروهاشو رنگ کرده بود..

این خانمه ک کارمون بهش گیر بود به شرلی چندبار گفت:خانم ابروهاتو بور کردی ملت گمراه میشن..خدا میبینه..فلانه..بیساره..

به منم میگفت حالا تو کلاه داری نمیدونم موهات دیده میشه یا نه و من توی دلم میخندیدم ب شرلی ک چشم غره میرفت بهم..

حالا تیپ جفتمون رسمی..مانتوشلوار رسمی..دوتا هپلیه خابالووو..اصن وضی...

هی من ریز میخندیدم و شرلی هم حرص میخورد و میخاست کارش راه بیفته و اصن حال حرفم نداشت..بزور وایستاده بودیم :))


وقتی اومدیم ک منو برسونه ایییییییینقدر اذیتش میکردم ک خانم ابروهاتو بور کردی انتظار داری کنکور قبول بشی؟ابروهاتو بور کردی انتظار داری فلان دانشگاه جذبت کنه؟خانم ابروهاتو بور کردی فکر کردی دم خر درازه؟خانم ابروهاتو بور کردی ماشینت سانتافه اس...

اصن همینجوری میگفتیمو میخندیدم...

من با هموووووون هپلی و خابالودگی رفتم سرکلاس و رفتم ته کلاس کنار یک پسر ترمکی نشستم و طفلک استرس گرفته بود این کیه با این قیافه؟تازه دیرم رسیده بودم :))

اونهمه صندلی خالی منم از همه جا رفتم کنار به کنارش نشستم:))

خدایی خب زاویه دید اون نقطه خوب بود و تجربه داشتم..ضمن اینکه من ننه بزرگ اینهام دیگه ..(درس پیش نیاز بود.با بچه های کارشناسی)


########

جلسه اولم استاد2 داشت خاطره تعریف میکرد و من خووشحال تایید میکردم که یهوو گفت:خانم نل راستی شما با استاد فلانی باید درس میداشتین نه؟؟؟(استاده دیگه ایران نیست..زمان کارشناسی استادم بود-استاد2 هم دانشجوی این استاده بوده-استاد مشترک چند یونی بود و خیلی اسم داشت)

گفتم بله..

گفت:مگه شما ورودی چند کارشناسی بودین؟

و من سوووسک شدم...بین اونهمه حس ننه بزرگی داشتم...خب اینجوری سن ادمو میپرسن؟؟


هیچی دیگه گفتم و همه برگشتن چپ چپ نگاه کردن و من غمباد گرفتم...   

######## 

برگردیم سر امروز

هیچی رفتم نشستمو هی استاد حرف زد و من نوشتمو خاب میدیدم و چشامم نمیدید با عینک بازم بس ک ریز مینوشت و همش گردن میکشیدم:))

این اخرها هم قشنگگگگ چشام میرفت...استاد2 فهمید و حرف میزد و منم خزیده بودم پایین و فکر میکردم ک کی تموم میشه ک برم خونه وبرم حموم و بخابم ک میخام 2 ساعت دیگه برم سرکار... ک گفت: خانم نل داره منو تحلیل میکنه الان :))

گفتم نه بابا..اینجوری نیست.. .


دیگه بعدش گفت درس نیمدم و گل از گلم شکفت :)

تا پاشدم گفت بیااااااااااااااا ببینم..

رفتم گفت:درسهاتو چیکار کردی؟؟

گفتم:جابجا کردم..

گفت:چرا بهم ریخته ای اینقدر؟

اینو ک گفت میخاستم بگم خاااااابم میاد..تااااااااازه صبح هی خانمه ب ما گفت چرا ابروهات بوره..چرا کلاه داری..چرا ارایش میکنی شماهاااااااا...چرا کجی..چرا راستی...حالا تو میگی بهم ریخته ام؟

تا اومدم بنالم ک خابم میاد و خسته ام و گیجم واینها...

یهو اضافه کرد... یک مدته به ریخته ای! خصوصا از اول ترم! چیزی شده؟بخاطر همون ماجرای همکارت؟

حالا یک عالمه دانشجو دورمون بودن..

گفتم:اوهوم..اون هم هست ولی یک مسیله ای پیش اومده بهم ریختم..درست میشه..

گفت:کمکی از دست من برمیاد بوگو..

گفتم:نه استاد ممنون.

و سریع راهمو کشیدمو اومدم خونه و توی راه یک چرت زدم و تصمیم گرفتم برای رفتن ب سرکار بخودم برسم ک یکم از این هپلی گونه بیام بیرون ک استادم نیاد بگه چه وضعشه؟؟؟؟؟؟؟؟


و تا رسیدم هم توی خونه ب مامانم گفتم من نمیدونم ب چ ساز اینها باشم..یکی میگه هپلی..یکی مییگه بهم ریخته ای..

کلی خندیدیم با مامان ولی میدونستم ک همه خستگی روحیمو دارن احساس میکنن..ولی خب دارم بهتر میشم..


رفتم سرکار و پسرک ریشو بود با همکار و پسرک ریشو سایبرشو باز کرد و من موندم واقعا....خوش ب حالش..خوش ب سعادتش..خیلییی آدم باید بزرگ باشه روحش که همچین اتفاقی بیفته براش..توی تک تک جاهای ایران ک حتی اسمشو نمیدونیم داره کار میکنه و رشد میکنه..

به قول خودش فالو شدم دوباره کار کنم :))

درامد 20 میلیونی برای یک پسر 26 ساله..ماشین...خونه..سرمایه گذاری...انسانیت..اخلاق..فهیم..باشعور.... همه اینها رو بدست اورده و واقعا جنگیده و بدست اورده...راحت نبوده..جنگیده.. .

واقعا بهش غبطه میخورم ولی خیلی براش خوشحالم و دوست دارم بزرگتر از اون بشم حتی.

ن اهل رفیق بازی..ن اهل.... سالم و جنگیدن برای زندگیش...خداروشکر که همچین جوونهایی هستن و امیدوارم بیشتر هم بشن.


خدایا شکرت :)


برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 19:06

صفحه بندی