امروز پسربچه شیرینی دیدم ک دلم براش ضعف رفت...اونقدی ک میخاستم برگردم و یکم بغلش کنم
دست مامانشو گرفته بود و با دست دیگه اش با گوشواره کنار کلاهش بازی میکرد و حرف میزد که:منو اونجا اذیت میکنن...همش اذیتم میکنن...خیلی اذیت میشم..
مامانش هم همپاش میومد و در انتهای حرف این جگرگوشه من..گفت:اونها دیوونن مامان..دیوونه...
داشتم ب این فکرمیکردم..دیوونه ان؟
توی ذهنم ...دست کودکو گرفته بودم و وقتی با این معصومیت و حالت دردلانه بهم گفت اذیتم میکنن....دستشو رها میکردم و میومدم جلوش و مینشستم و نگاهش میکردم و دستهاشو میگرفتم و میگفتم:یعنی چی اذیتت میکنن؟
خووووب گوش میدادم...بعد متناسب با اون چیزی میگفتم و بغلش میکردم و ارامش خیال میدادم ک کسی قرار نیس دیگه اذیتش کنه و حتما موضوع با مهد درمیون میزاشتم....
شاید در واقعیت ک مادر بشم حال نداشته باشم..این ماجرای خودساختگی ذهن کودکم باشه...یا........ .
ولی قطعا جوابم:اونها دیوونن..نخاهد بود...
+یک مهد توی مسیر بود ک ساعت تحویل بچه ها بود..
+دلم کودکم را میخواهد....خیلی زیاد....
+دلم برای کودک نداشته ام ک او را در اغوش بگیرم تنگ شده....
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی