دیروز که توی ذوقم خورده بود رسیدم خونه و در سکوت غرق شده بودم..یکم با استاد قدیمیم حرف زدم..یکم الکی گشتم اینور اونور..مثلا خاستم فیلم ببینم که ندیدم و ساعت 10:30 خوابیدم..
هدست روی گوشم بود فیلم ببینم که صب بیدار شدم دیدم روی گوشمه و تکون نخورده اصن ..
دلشوره داشتم..بداخلاق بودم..پیچیده بهم و اصن وضی..
سعی کردم شکرگزاری کنم و صدای باد وحشتناکی میومد..اماده شدم و قرار بود با اتوبوس برم یونی..دیگه رفتم بیرون و بداخلاق بودم هنوز..چند دقه دیر رسیدم و نشستم و تند تند مینوشتم و اخمو بودم...سعی کردم لبخند بزنم که دیدم استادم به لبخندم واکنش نشون داد..حس کرد که سعی میکنم خوب باشم و این برای استادم نشونه خوبی بود...
استادم همونی بود که گفته بود میری قر میدی و میای!
بعد کلی درس و پروژه گفت و باید انجام بدیم..
اصلاااااااااااااااااااااااااا حوصله درس و یونی ندارم..کاش کاش کاش انصراف میدادم..کاش...هرچند حوصله کار هم ندارم...دلم یک مسافرت میخواد...یک مسافرت خیلییی خووووووب...خوش گذرونی...حیف پولش نیس...
خدایا باز هم شکرت:)
خدایا میدونی خواسته امو..یک لبیک برای اجابتش لازمه.... .دریغ مکن.. .
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی