خرید بک لینک

خواب میببنم یک پیشگو جلوی من نشسته..البته پیشگو از روی قرآن..

میگفت تو وطن دوست نمیشناسی!

لبخند میزد

یک پسر داره به اسم..... س ک تو قراره در پیشگاه پدر پدر وطن دوست باهاش ازدواج کنی!

میخندید...


من:دووباااره بگوووو.

+وطن دوست نمیشناسی!

میشناسم میشناسم...اما از نزدیک ندیدمش و حرف نزدیم..

+همون دیگه..یک پسر داره ب اسم....س قراره پیش پدرپدرش باهاش ازدواج کنی!

-مگه پدر پدر وطن دووست زنده است؟؟؟وااااای...خدااایااا..نمیدونستم وسری ب این اسم داره..وااای...شنییدییین؟


و ذوق ذوق کنان بیدار شدم!

حالا اسمش یادم نیست:|



خیلییی جااالب بود خوابم...تابحال خواب آ.وطن دوست بزرگ ندیده بودم:)

قراره عروسش بشم:))))))

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی