خرید بک لینک

دیروز بعد جلسه با لیدر بزرگ..باشرلی جلسه داشتم و شرلی اومد پیشم...

لیدربزرگ چنددقیقه تایم داشت و با شرلی حال و احوال کرد و یکم ازش درباره کار پرسید و شرلی یکی از سوالهاشو پرسید و لیدر هم خیلییییی خوووب براش وقت گذاشت و حتی سوالهای بیشتری جواب داد... و رفت و تموم شد و اینها...


تادیروز شرلی لیدر بزرگ ندیده بود.فقط یکبار چندماه پیش عکسشو دیده بود..

امروز ک با شرلی صحبت میکردیم میگفت:میدونی دیدمش یاد کی افتادم؟

من سکوت محض بودم.....مامان گفتن:یوگی.

شرلی گفت:دققییییییقااااااااا .

بعد گفت:برای همین اینقدر باهاش احساس راحتی داشتم..خیلییی شبیه بود...نگاه کردنش..صحبت کردنش..لبهاش..بینی...نوع حتی نشستن و پاشدنش...فکر میکردم یوگیه.....



بهش گفتم میدونی همسن هستن؟

گفت:چیی؟؟؟

گفت باورم نمیشه..چقققدر لیدر خااص بود....چقد شبیه.....




+لیدر=پسرک ریشو

برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

صفحه بندی