خرید بک لینک

پسره چیز!!!

بعدیکماه یادش افتاده بیان در خونه بگن اومدیم خاستگاری دوباره!!!!!



ماجرا اینطوری بود ک بیشتر از یکماه پیش اومده بودن خاستگاری!

توی جو اول من خوشم اومد ازش ولی بعدش درست فکر کردم دیدم اصن خوب نیس!!

حتی بهش میومد از این پسرهایی باشه ک فردای صحبتمون توی یونی بیادتعقیب و گریز من ک ببینه چه میکنم!!


یعنی دراین حد بیش فعال بهش میومد و زبروزرنگ و مشکوک!


یهو الان زنگ خونه خورد و دیدم نگهبانه...ب بابا گفتم نگهبانه.بیاین ببینین چی میگه؟

رفتن پایین و یهو با یک کاغذ اومدن بالا ک نگهبان نذاشته بیان داخل و اومدن گفتن خاستگاره و فلانیه! و شمارهداده ..گفته زنگ بزنن ب ما.ما توی ماشین منتظریم.


فامیلش نمیشناختیم...

بعد گفتم منکه ندارم شمارشو....نمیشناسم و همینطورحرف شد و مامان زنگزدن و گفتن :کی؟ و چی؟چطوری؟

ک گفت شمارتونو گم کردم و فلااانی...و اجازه بدین یکبار دیگه صحبت کنن.

بال بال زدم ک نهههههه .

حالا گفتن فردا بزنگن ج بگیرن.


خانواده میگن بیاااان.....من میگم نههههه .




باز بحث شروع شد....



برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 10:13

صفحه بندی