صبح با استرس وحشتناکی بیدار شدم..فکر کنم تمام استرسهایی که این مدت رفع کرده بودم بخاطر صحبتها و راهنمایی هایی ک به یک عزیز میکنم برگشت یهو...چون باید از تجربیات خودم بگم و راههایی ک رفتم... .
رفتم کلاس و سرکلاس حالم بشدت بد شده بود تا جایی که استادم فکر کرد خسته شدم و نمیخوام بمونم سرکلاس و تیکه انداخت بهم..اما نمیدونست حالت تهوع گرفتم... بعدش سعی کردم بهتر خودمو نشون بدم و اوشون هم فهمید ک خوب نیستم... .
بعدش بهتر و بهتر شدم و هنوز نمیدونم تکلیف ترمم چی میشه... .
حقیقتش برام زیاد درس خوندن مهم نیست.چون روحم و پرورش روحم بزرگتره.کاش اینقدر جسارت داشتم ک مرخصی میگرفتم این ترم رو..انصراف پیشکشم... .
رفتم سرکار و پست گذاشتم درباره اش...ک نمیخام ببینمش.... .
تا الان سرکار بودم... .
خوب بود.انرژی گرفتم.....قراره یک کاری انجام بدم تا شنبه شب....به دعای خیرتون نیازمندم...خیلی نیازمندم...
حالم الان خیلی خوبه.فقط باید بشینم برنامه ریزی کنم :)
باید برم یک سری کارهایی بکنم..الانم برم وب دوستان یکم بخونم و استراحت و ادامه کارمو انجام بدم.... .
لیاقت همه بالاست..بشرطی که صرفا به لیاقتمون وابسته نباشیم.... :)
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی