+حدود سه روز هست ک استخون ساقهای پام بشدت درد میکنه.خیلیییییییییی زیاد.نه فرایند راه رفتنتغییر کرده نه چیزی... .
تابحال د ستتون ازسرما یخ زده و از یخ زدگی درد بگیره؟؟
دقیقا استخون پای منم از درون همچین دردیو داره...میچسبونم ب شوفاژ ک یخ اون باز بشه...اما نمیشه!!
علتش چیمیتونه باشه؟استرس؟اضطراب؟
+حدود یک هفته است ک چشمهام ب نور واکنش نشون میده!!!
نور افتاب چشمهامومیزنه..نمیتونم نگاه کنم...کامپیوتر ک دیگه جای خود داره.....و امان از پرده و پروژکتور.....حالت تهوع میگیرم و چشمهامو میزنه....
ب حدی ک سرکلاس استاد حرف میزنه من کف پاشو میبینم!!! و همش عق میزنم!!(باعرض پوزش)
تماما سرم پایینه سرکلاس و دیروز استادم بهم میگه:امان از عاشقی!!!!
علت این هم نیافته ام...
+یادتونه گفتم ک از چیزی تعریف کنم.گندش درمیاد؟؟
این قصه منه ک گفتم حالت تهوعم بهتر شده و خیییلیییی بهتر شده...
خب نوشابه حذف شده بود.استرسهام کمتر بود....اما جدیدا دلستر زیاد میخورم ک گاز داره!استرس هم...
دوباره دمیترون به سبدکالاییم برگشته:)و با حساسیتم ب نور شدت پیدا کرده:)
+میخواستم دوتا اتفاق بیفته...حتی .....
بگذریم.
+دیروز یک جلسه کاری داشتیم ک منو همکار رفتیم شرکت آشنای من...و آشنا از اینکه منو همکار کنار هم دیده بود بشدت عصبانی شده بود و چندین حرف ناخوب هم بیان کرد..... .
درکنارش خیلیییی حرکات و حرفهایی زد ک فقط من و خودش متوجه بودیم این کارهاش علتش چیه...هرچندشاید دیگران هم فهمیدن ک ایشون حسادت کردن.... .
+بی حوصله ام.حوصله زندگی کردن ندارم.
+دلم حرم میخواد.
+همه احساسات فوق میگذرد... .
+حس میکنم فقط نالیدم...اما درکمال ارامش نوشتم.. .
+خوابم حدود ۱۰-۱۱ ساعت شده!وسطهاش خیلی بیدار میشم ولی میخابم دوباره...
+پدر بزرگوار تازه امروز بعد ۱۵-۱۶ سال فهمیدن ک من النگو دستم ندارم:| (شایدم سالیان دوووورتر)
سالیان دور النگو داشتم ک شکست و درآوردم و همچنان شکسته شده اشو دارم... .بیشتر دستبند و گوشواره و گردنبند دوست دارم..سپس انگشتر و در آخر النگو.. .
+یکی هست بیاد برای من رانندگی کنه و منو ببره توی یک جاده بی انتها؟
گاهی هم دستمو بگیره و بگه:بیا باهم آواز بخونیم...
+خدایا؟همینجوری؟معجزه های بزرگ بزرگت..ازاونها ک دل همه رومیلرزونه..میشه برای من اجرا کنی؟
ممنون.
+خدایا شکرت.
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی