بابا یک مدته بیدار که میشن میان در اتاقم و اگه بیدار باشم و روی تخت.با پتوشون میان روی تخت و کنارم دراز میشن و میان بغلم!
دقت کنین...میان بغل من..منو بغل نمیکنن:))
بعد اونوقت بگین حس مادریت چرا تقویت میشه؟؟؟
ضمن اینکه منو ب مامانشون شباهت میدن و شرلی ب پدرشون!
بعد یکم ک ناز و نوازششون میکنم و قربون صدقه اشون میرم.مامان هم به جمع ما میپیوندن و جفتشون بغل میکنم و صحبت میکنیم از ترک دیوار تا حل مسایل امریکا!
لذت بخشه...اینوسط بابا گاهی خودشونو لوس میکنن ک توی گله گذاری مامان.طرفشونو بگیرم...گاهی مامان خودشو لوس میکنن ک توی گله گذاری و شیطنت بابا.طرفشونو بگیرم و من اونوسط ریسه میرم از خنده.
گاهی هم بالعکسه...مامان میان اول و بعد بابا خودشونو جا میدن و دوتایی میچسبن به من..
بعدهم سه تایی میریم چایی میخوریم و میریم دنبال کارمون..
خب برام لذت بخشه این حس و این نازونوازش...شاید در وهله اول فکر کنه آدم ک چقدر خانواده وابسته ان بهش ولی من حس میکنم ک چقدر من بهشون وابسته ام و این حس منه ک اونهارو ب سمتم میکشونه.
باخودم فکرمیکردم ازدواج ک کردم.بچه دار ک شدم.منم خودمو جا میدم روی تختش و میرم بغلش و باصدای بچه گونه میگم نازم کن...میرم چوقولی شوهرمو میکنم و باهاش دست ب یکی میکنم ک باباشو اذیت کنیم و باهم ریز ریز میخندیم...
امروز مامان یک چیزی میگفتن و منو بابا گوش نمیدادیم و سربسرشون میذاشتیم و میخندیدم.ک بابا اومدن پیشم.مامان تلفن زدن ب شرلی خودشو لوس کرده بودن ببییین..نل و بابات ب حرفم گوش نمیدن و منو بابا میخندیدیم و نقشه های شیطانی بعدیو نیکشیدیم و حرفهای مامانو جلو جلو حدس میزدیم و دقیقا مامان همونهارو ب شرلی میگفتن و ما میخندیدیم..ما تو اتاق بودیم.مامان توی پذیرایی.
بعد مامان اومدن در اتاقم و دستمو دراز کردم سمتشون و گفتم بیاین کووچوولوی من...رفتین چوقولی مارو کردین؟
مامانم مث نی نی های کوچولو چشمهاشونو میمالوندن ک مثلا گریه میکنن از دست ما و با صدای بچه گونه میگفتن:شما گوش نمیکنین ب حرفم.
و من میخاستم با تمااام وجودمو بپرم و بخووورمشووون.
و بابا همش از زیرپتو میزدن ب پهلوم ک ببین الان میاد میگه:کجا بیام.جا برای نشستن نیس چ برسه دراز شدن.
و دقیقا مامان اومدن همینو گفتن و منو بابا ریسه میرفتیم و میگفتیم دیدییییین..همینو گفتین:))
خیلی خووب بود اصن:))
بعد هم جاباز کردیمو اومدن و باز با مامان دسیسه میکردیمو سوتیهای بابارو میگفتیم و بابا رو اذیت میکردیم....
بعدهم از تحلیل خاستگاری ک زنگ زده بود صحبت شد تا رسید ب بیکاری جوونها و راهمپیمایی۲۲بهمن و اقتصاد امریکا و جکهای ترامپی و دیوار ترامپ و درانتها هم بوس و ماچ و بریم چایی بخوریم:))
لذت خوبیه.واقعا خدارووووشکر میکنم بابتش...خوبه ک پدرو مادرم از این جهت عاقلن و پیش قدم.وگرنه من کمترمیرم بغل بابا.شرلی بیشتر میره تا من البته.
بغل مامان هم کمتر میرم ب نسبت شرلی.
ولی خب خداروشکر خودشون میان سمتم:)
خدایا شکرت:)
-دو سه روز پیش.حسن جوهرچی دیدمتوی تی وی..یک سریالی بود...و گفتم چقققدر خراب شده!! چی شده؟؟
و امروز خوندم ک فوت کرده و مریض بوده...ان باورم نمیشه.بازیگر خیلی مورد علاقه ام نبود.اما بدمم نمیومد.فرد با حسی بود توی یک سری فیلما.کاراکتر خاصی داشت.
روحش شاد:(
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی