خرید بک لینک

ظهر همکار زنگ زد ک امروز یکساعت ونیم باید وقت بزاری و کار انجام بدی.

حالا درخاستی بود اما من تحکمی میگم..

و پرسید چ ساعتی شروع میکنی؟

گفتم ۵!

و گفت خبرشو باید بهم بدی حتما.

گفتم چشم.




درگیر چالش فیسبوکم شدم ک واردش بشم و با تمام سعی وکوشش وارد شدم....

بعد اولین سرچی ک زدم اسم یوگی بود...یادم نمیاد آنفالو کرده باشمش...ولی آنفالو بود...حدود یکسالی هست نرفتم..شاید کار خودم باشه و یادم نیس...

حالم یک طوری شد...

موقعی ک میخاستم سرچش کنم میترسیدم چیزی ببینم ک آمادگیشو ندارم...

آخه شرلی با حالت خاصی گفت ک رفتی فیسبوووک؟؟؟


شروع کردم ب کار ولی دست و دلم نمیره....همون اول۵ هم همکار زنگ زد و گفتم زنگزدی چکم کنی؟

گفت ن..زنگ زدم حالتو بپرسم!

گفتم باشه.خوبم.باید  گزارش بدم.پس باید انجام بدم...



اما دستم نمیره ب انجام دادن....حالم یک طوریه....

خوبم اما یک جوری ناخوشم.....


امرور متنی خوندم وصف حالم بود....نوشته بود تو هیچیییی نمیشی با این کارات....

خلاصه اش این بود.

بزنم بیرون از خونه خوب میشم....



دوستتون دارم همراهای نازنینم...


برچسب: نویسنده: آرین ایمانی تاريخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 20:15

صفحه بندی