اومدم شروع کنم به غرغر برای یک دوست ک دیدم حالش خوبه و حالم یکم بهترشد و منم چیزی نگفتم دیگه....
اما اینجا اومدم غرغر کنم....
بدون رودربایسنی بگم ک حالم از خودمو زندگی ک پیش گرفتم بهم میخوره!!!!!
من این نبودم بخدا....پراز شورونشاط بودم..پرازهیجان..کاری ک میخاستم انجام بدمو ب هرنحوی شده انجامش میدادم...
دیشب همکار زنگ زد و من فقط صفحه گوشی نگاه کردم:|
کارام همههه مونده...دو روزه قراره کمدکتابام مرتب کنم ک انجام ندادم...
قرار بوده ب چندنفر زنگبزنم ک زنگ نزدم..
استاد ۳۰روز وقت داده پروژه انجام بدیم و ۱۰روزش گذشته و من هنوز مقاله پیدا نکردم...
بایدفایلهای لبتابمومرتب کنم ک دررریغ از مرتب کردن!
باید برای سمینار فروردین ماه کارم خودمو برسونم ک فقط نشستم و نگاه میکنم...
۵روز دیگه پسرک ریشو میخاد منو ببینه و ازم گزارش کار بگیره و من هیچ غلطی نکردم...
حس میکنم یک چیزی منو استپ میکنه از پاشدن...انجام دادن...
چقدر حاالم مزخرفه...
حالم از این نوع زندگی خودم بهم میخوره..........
دنبال بهونه ام.....وگرن اصن ب یوگی فکرنمیکنم ک بخاد منو بازبداره از انجام کاری....
اوووف...
کاش یکی پایه بود و دستمو میگرفت و بلندم میکرد و تا آدم نمیشدم..ولم نمیکرد!
ولی میییدونم ومییدونیییم ک خود آدم..خودت باید بخای...
باید همت کنی....تنها خاستن نیس...
باید همت کنم.......
برچسب:
نویسنده: آرین ایمانی